کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد
نزدیک به شش ماه است که هیچ کاری انجام نمیدهم که به پول نزدیک شود. دل شیر میخواهد که کسی بهت کاری پیشنهاد کند که پول خوبی هم دارد ولی تو از خیر آن بگذری. ولی من این دل شیر را دارم. شش ماه است که از جیب خوردهام وهیچ کاری را قبول نکردهام وهیچ دلیل خاصی هم که شما فکر کنید برای این کار ندارم. دچار تب روشنفکری درپیت هم نشدهام. من فقط چند وقتی است نمیتوانم به هیچ چیزی جز خودم فکر کنم. اصلا هم فکر نکنید که از این فکرهای پیچیدهی معناگرا مدام در ذهنم میگذرد. نه...من به چیزهای دمدستی فکر میکنم که درآن هیچ نشانی از عمق و فلسفه حتی از جنس سطحی وپیش پا افتادهاش هم نمیبینی. من فقط کمی ذهنم گره خوردهاست بین واقعیتی که حضور دارد و توهمی که حضورش انکار شدنی نیست. من این روزها فقط میخورم ومیخوابم و در چراگاه کتابهای دیگران بع بع میکنم و کلی کتاب را که از مدتها پیش دلم میخواست آنها را بخوانم روی میزم گذاشتهام و اول از همه هم از مارکز شروع کردهام: کسی به سرهنگ نامه نمینویسد.
هر روز هم برای خودم بهترین غذاها را با وسواس بیمارگونهای طبخ میکنم. طوری که در این چند ماه نزدیک به شش کیلو چاقتر شدهام. و البته تا کلمهی تنهلش که پدرم به آدمهای اینگونه اطلاق میکرد هنوز چند قدمی فاصله دارم. من هنوز تنه لش نشدهام. چون یک کار مفید انجام میدهم و آن کتاب خواندن است. که البته شکل مطالعه کردنم از حالت نرمال کمی خارج شده است واین کتابها را برای این نمیخوانم که توی فضای دانشگاه با استاد درس نمایشنامهنویسی شروع به بحث کنم و مقابل هم کلاسیهای مؤنثم خودنمایی کنم. من این کتابها را به این دلیل میخوانم که از کلمهی تنه لش در امان باشم. وگرنه در این دورهی دانشگاهی بر خلاف دورهی کارشناسی که کسی نمیتوانست جلوی فک من را بگیرد آنقدر در سکوت فرو رفتهام که گاهی استاد احساس میکند با چشمان باز خوابیدهام.
از طرفی هم هر روز صورتم را با تیغ جیلت وخمیر ریش آرکو میتراشم. یک بار از بالا به پایین ویک بار از پایین به بالا. طوریکه مورچه روی صورتم اسکی میرود. و روزی دوبار دوش میگیرم وموهایم را تخت میکنم وبا کمی کتیرا میدهم عقب. طوریکه هرکسی وارد خانه شود فکر میکند که منتظر مهمان محترمی هستم. ولی حقیقت این است که من منتظر هیچ کسی نیستم واصلا هم قرار نیست کسی به من سر بزند. حتی از آخرین باری که با کسی تلفنی حرف زدهام دو هفته میگذرد. فقط در این میان گاهی سردم میشود. بی دلیل. و در اوج لذت بردن از زندگی نمی دانم چرا گاهی به مرگ فکر میکنم.