نگاهی به مجموعه داستان پونز روی دم گربه
راجع به یک مجموعه داستان نمیدانم چطور میشود نوشت. باید در کلیت به آن نگاه کرد یا جزء به جزء وارد تک تک داستانها شد. خب البته دومی به نظرم دقیقتر است ولی اولی حسنی دارد که آدم را قلقک میدهد. میشود خیلی راحت از خیر داستانهایی که نفهمیدی بگذری؛ و آنوقت نظرت را روراست و صادقانه در مورد بعضی از آنها نگویی. ولی من این کار را نمیکنم. البته باید بگویم نفهمیدن هم درجهبندی دارد. بعضی داستانها با آدم مأنوس نیستند. یعنی میفهمیشان ولی میگویی خب که چی؟ بعضیها را نمیفهمی و بعضیها را بالکل نمیفهمی. یعنی اصلا خط و ربطش را تشخیص نمیدهی. البته این نفهمیدن گاهی به فهم شخصی افراد هم مربوط میشود. شاید آدم دیگری، با زندگی و سطح سواد دیگری با آنها ارتباط برقرار کند و بفهمد. پس من فقط چیزهایی که به نظرم میرسند را میگویم که مسلما اندازهی فهم من است و در جاهایی قطعا علائق شخصی و سلیقهام.
وقتی نویسندهای در داستانش راوی را در جایگاه یک چشم ناظر قرار میدهد معلوم است که به اندازهی کافی شجاعت دارد. شجاعت دارد تا از پس موقعیتها، دیالوگها و روابطی که به تصویر میکشد تحلیلهایش را ارائه دهد. مسلما این خیلی خوب است. مهمترین حسنش این است که مخاطب میفهمد باید نقش فعالی داشته باشد و اگر خودش را وارد بازی نکند تقریبا هیچ چیزی دستگیرش نمیشود. از داستانهایی که مخاطب در آن فعالاند مسلما همهی ما بیشتر خوشمان میآید تا کارهایی که خودشان میبُرند و میدوزند و نتیجهگیری میکنند و تهش یک نقطهی کلهگنده میگذارند. البته اینها توضیح واضحات است. همهمان میدانیم. فقط اینها را گفتم که تهش بگویم این مجموعه داستان تقریبا همهی داستانهایش این حسن را داشتند. نویسنده فقط برایمان گزارش میکرد. مثل دوربینی ناظر ایستاده بود رو به وقایع. پس مهم آن چیزی بود که جلوی دوربین اتفاق میافتاد. تا اینجای کار خیلی خوب است. همانطور که گفتم این کار جرات و اعتماد به نفس میخواهد. چون باید آن صحنهای که دارد جلوی دوربین اتفاق میافتد آنقدر قدرت داشته باشد تا برایمان جای خالی تحلیلها و کشمکشهای درونی شخصیت را بگیرد. یعنی موقعیتها، روابط و همهی اجزایی که در مقابل آن چشم ناظر قرار میگیرند باید آنقدر دقیق و درست پیش بروند که مخاطب احساس نکند متن دمبریده، گنگ و یا مبهم است. یا شاید بشود گفت که متن عریان است.
از همان داستان اول شروع میکنم. یک بشقاب گِل. مکالمهی تلفنی دو خواهر است. در طی دیالوگهاست که از دنیای آنها تا حدی مطلع میشویم. ولی برایم سؤال است که آیا واقعا کار نویسنده فقط بیان کردن موضوع است؟ اینکه در طی یک مکالمه تلفنی آدمها از مشکلاتشان و درگیرهایشان حرف بزنند؟ توی این داستان دیالوگها آنقدر پشت سرهم به رگبار میبندنمان که راستش من سرگیجه گرفتم. یعنی دلم میخواست کمی از حال و هوای خانه بدانم. یا چیزهایی که کمی بهم نفسکش بدهد. بگذارد این آدمهایی که دارند حرف میزنند اول از همه باورشان کنم. بدانم کجا دارند زندگی میکنند. چیزهایی در آنها پیدا کنم که من را با آنها همراه کند و زندگیشان برایم اهمیت پیدا کند. اگر این اتفاق نیفتد امکان ندارد که درگیری فکری این آدمها، تنهایی احتمالیشان، و اصلا هیچ چیزی از زندگیشان برایم مهم شود. به خودی خود برایم اهمیتی ندارد که این آدمها چه مشکلی دارند. از چه مینالند. پدرشان آدم بدی بوده یا نبوده. اصلا برایم اهمیت پیدا نمیکند که چرا آن زن میرود سرخاک کسی که مایهی نگرانی خواهرش شده. باید همهی این ماجراها باز شود. خب البته که حجم داستان بیشتر میشود. خب بشود. ولی آنوقت ما به عنوان مخاطب میتوانیم با داستان بهتر مواجه شویم.
داستان دوم، اینطوری برمیگردد، داستان خوبی است که دوستش داشتم. دلیلش هم وجود چیزهایی است که در داستان اول کمرنگ بودند. یعنی استفاده از همهی عناصر فضاساز که شامل نمایههای روانشناختی به شخصیتها، اطلاع درباره هویتشان و علائم فضا میشود که در این داستان به خوبی به کار رفته است. خودِ داستان هم ایدهی خوبی دارد. اینکه مخاطبِ حرفهای زنی بچهی چندماههاش باشد و ماجرای رابطهی خودش و همسرش (پدر آن بچه) را برایش تعریف کند به خودی خود خوب است. و چون خوب داستان را تعریف میکند (یعنی رفت و برگشتهایش به گذشته، به اندازه و درست اتفاق میافتد) به ما کمک میکند که آرام آرام این شخصیت برایمان مهم شود و دلمان بخواهد از او بیشتر بدانیم.
مسئله ی دیگری که فکر میکنم در اکثر داستانها وجود داشت این بود که نویسنده خیلی سخت اطلاعات میداد. این کار یک وقتهایی خوب است ولی بیدلیل نباید این کار را کرد. خیلی وقتها نباید کلی دردسر بکشیم تا بفهمیم این آدمها کیاند. در مورد چه حرف میزنند. اینجا کجاست و روابط این آدمها چگونه است. چون از موضوع اصلی پرتمان میکند. یکی از این داستانها داغ انار بود که مجبور شدم آنرا دوبار بخوانم تا خط و ربط دیالوگهای غلامرضا را تشخیص بدهم. وقتی از اول شروع میکنی به خواندن، به عنوان مخاطب چه میدانی که غلامرضا چه مشکلی دارد؟ از کجا باید بدانی که این حرفهایی که توی زیرزمین دارد با خودش میگوید حرفهای پدرش است؟ (اگر این را ندانی حرفهایش برایت بیمعنی است.) آنوقت چطور باید خط و ربطش را تشخیص بدهی؟ به همین دلیل در خوانش اولیه، کلا دیالوگهای غلامرضا را نمیفهمی. تا بالاخره پس از یک گیج زدن حسابی، به دیالوگ منیر میرسیم که میگوید:...انگار آقا رفتن تو جلدشون...
آنوقت تازه ما میتوانیم خط و ربطها را کمی تشخیص بدهیم. این اتفاق نتیجهاش چه میشود؟ مخاطب باید دوباره برگردد و صفحات قبل را بخواند. آن هم واقعا بیدلیل. چرا باید اینطور باشد؟ این فقط ما را گیج میکند. و از این کشف هیچ لذتی نمیبریم. چون کشف مهمی برایمان نیست. فقط آزردهمان میکند...
داستان زیر آب، روی لجنها، یکی دیگر از آن داستانهایی است که در میان داستانهای مجموعه دوستش داشتم. به همان دلایلی که قبلا برای داستان اینطوری برمیگردد گفتهام. هر چند که عشق یک بیمار به دکتر، یا عشق دکتر به بیمار خیلی در موردش نوشته شده، و توی ذوق مخاطب کمی حرفهای میزند ولی نویسنده در جزئیات زندگی آن روانپرستار سعی کرده که داستان را از آن کلیشههای همیشگیاش کمی دور کند.
داستان زنی پوشیده از گردنبند، یکی از بهترین داستانهای مجموعه است. توی این داستان مکان هویت دارد. یعنی برایش فکر شده. شروع خوب، یعنی ورود به زیرزمینی از لباسهای دسته دوم و کهنه که موقعیت خوبی فراهم میکند برای به یاد آوردن ماجرایی در گذشته که محور اصلی این داستان است. توصیف فضا، روبرویی شخصیتها، نوع اطلاعاتی که از طریق دیالوگها ارائه میشود و پایانبندی(بالا آمدن از پلههای زیرزمینی که او را برای دقایقی به گذشتهاش وصل کرده)، همه چیز به نظرم خوب بود و حاصلش داستانی شده بود که مطمئنا از یادم نمیرود.
داستان رقابت را در کلیت دوست داشتم. جنس رابطه ی آن دختر با پدرش خوب بود. برای همین دلم می خواست بهتر ادامه اش می داد و بهتر جمعش می کرد. یعنی جنس این رابطه اجازهی پرداخت بیشتر را میداد. در داستان بعدی، گوگرد، مسئلهی آدمها برایم روشن نبود. دوبار داستان را خواندم. ولی راستش نفهمیدم که داستان از چه حرف میزند. نمیدانم چه شده بود که بعد از گوگرد، درجهی نفهمیِ من هم هی بیشتر و بیشتر میشد. طوریکه حقالسکوت را حتی کمتر از گوگرد و آخرین داستان یعنی گنجِ دیواربست را حتی کمتر از حقالسکوت فهمیدم. یعنی بهتر است بگویم بالکل نفهمیدم. به همین دلیل ترجیح میدهم داستانهایی را که نفهمیدم کلا در موردشان حرفی نزنم. چون این نوع داستانها را شاید باید طور دیگری بهشان نگاه کرد. نگاهی که حتما آدابی دارد. و مخاطبی که حتما این نوع داستانها را میشناسد و بیماری و جنونی که در آن دیده میشود را میفهمد و شاید نگاهش برای خواندن این نوع داستانها تربیت شده.
ولی اگر بخواهم از دور به این مجموعه، که اولین کار آیدا مرادی آهنی است نگاه کنم یک چیز را در آن مطمئنم: او یک نویسنده است.
این را میشود از کلیت داستانهایش فهمید. معمولا اگر کتاب اول بتواند همین را تا اندازهای ثابت کند خودش قدم بزرگی است. باید بگویم او این قدم بزرگ را خیلی خوب برداشته است و از این بابت واقعا بهش تبریک میگویم.