بیایید بیاییم

مامردم افراط وتفریط هستیم.یا کاری را انجام نمی دهیم یا بیش از حد به سراغش می رویم.یا خودمان را در چیزی غرق می کنیم یا به یکباره تصمیم می گیریم که برای همیشه دیگر به سراغش نرویم. شاید به همین دلیل هم باشد که همیشه در وجودمان برای چیزهایی احساس خلا می کنیم وگاهی در مورد خیلی از چیزها احساس دلزدگی بهمان دست می دهد.چون یا به خیلی از چیزها بیش از حد بها می دهیم ویا به کلی بها نمی دهیم.ما انسانهای غریبی هستیم.برای خودمان در ذهن گاهی بت هایی می سازیم ودر خلوتمان ستایشش می کنیم وبه خیلی چیزها به چشم مسائلی پست نگاه می کنیم که اگر چه در نهان خودمان می دانیم که همان مسئله ای را که پست می پنداریم را به شدت دوست داریم، ولی خودمان را برای داشتنش منع می کنیم.ویا اگر روزه شکستیم وبه سراغش رفتیم آنقدر در آن غرق می شویم که دچار دلزدگی شویم..من در مورد مسائل روزمره حرف می زنم وشما دنبال مسائلی نباشید که این حرف را نقض می کند وبیشتر به این فکر کنید که چقدر هر روز با این مسئله دست وپنجه نرم می کنید.آدمهایی که یا به کلی نیستند ویا اگر می آیند دیگر رفتنی نیستند.بیایید بیائیم.ولی زیاد نمانیم.وهرگاه دلتنگ شدیم دوباره سری بزنیم واز برگشتن نترسیم.

تموز

تابستان بودوهوا گرم وشرجی.چراغ اتاق چند روزی می شد که سوخته بود واز آن روز تا حالا کسی انگیزه نداشت که همان چراغ را عوض کند.توی سایه روشن دم غروب  پهن شده بود کنار گلدان بزرگی که گوشه ی اتاق بود.می گفت کنار گلدان اکسیژن بیشتر است ونفسش راحتتر رفت وآمد می کند. سینه اش از نفس تنگی بالا وپایین می رفت.با صدایی که از ته چاه بلند می شد زنش را صدا زد.

-: بیا فرش وتوی حیاط بنداز .اونجا خنک تره. نفسم تنگه.سایه زنش را از پشت پنجره دید که فرش را موجی در صورت انداخت وآرام فرش بر زمین نشست.

 در حالیکه انگار سنگین بود, روی پاهایش ایستاد وخودش را به حیاط رساند.

زنش گفت: برات چای بیارم

گفت: نه

بالشش را پرت کرد گوشه ی دیوارکنار حیاط وخودش را روی فرش پهن کرد.قلبش تپش داشت وتوی سینه محکم می کوبید.

کلید به در حیاط افتاد و در باز شد.محمود در را باز کرد وبا سلام گرمی که جواب  زیرلبی از پدر گرفت, از حیاط گذشت و وارد خانه شد.

هوا دم داشت.سینه اش از تنگی خزخز می کرد. قلبش آرام نمی گرفت.به باغچه ی وسط حیا ط نگاه کرد با آن درخت گیلاس سر به فلک کشیده ای که اولین روز که خانه را ساخت وبنایی اش تمام شد با همان دستهای گچی آن را وسط باغچه کاشته بود والان درست بیست وشش سال از آن روز می گذشت. وبه گیلاسهای نوک درخت نگاه کرد که قبل از سکته اش هر طور بود آنها را تا دانه ی آخر می تکاند.ولی حالا گیلاسهای آن از آفتاب زیاد خشک شده بودند ومحمود هم اهل چیدن آنها نبود.وگیلاس های خشک شده, خودشان یکی یکی پای درخت می ریختند.زنش راصدازد تا یاس گوشه حیاط را آب دهد .تا نسیمی شاید نفسش را بازتر کند.زن همانطور که بر یاس آب می ریخت ,بوی آن هوا را پر کرده بود. نسیمی کمرنگ درحیاط وزیدن گرفت ولی بر نفسش تاثیر نکرد.محمود با بطری کوچکی آمد توی حیاط وروی فرش کنار پدر نشست .

گفت: چه طوری بابا؟ بهتری؟

گفت: خوبم.

پسر مقابلش نشسته بود وتنها نگاهش میکرد.خود مرد میدانست که معنی این نگاههای طولانیه این چند روز چیست.میدانست که اگر دکتر از بیمارستان مرخصش کرده است نه برای این بوده است که وضع قلبش بهتر شده، که کاری از دستش دیگر برای این قلب نیم سوز بر نمی آمده وخواسته است که کنار خانواده اش این روزها را بگذراند ومطمئن بود که این پیشنهاد محمود بوده است.

اشک پسر فرو ریخت.

-: بابا میخوام این چند وقت, فقط با هم باشیم.

دهان پسر بوی مشروب می داد.پدر به روی خودش نیاورد.محمود توی حال خودش نبود.انگار که می خواست زار بزند.

به پسر بیست ساله اش نگاه کرد که انگار بیست سالگی خودش مقابلش نشسته بود.شبیه دوران سربازی اش بود.چشمانی درشت وپوستی سبزه وموهایی مجعد.وحالا انگار که بیست سالگی اش مقابلش نشسته بود.

گرمش شده بود.دکمه ی پیراهنش را باز کرد.نفسش تنگ تر شده بود.سینه ی استخوانی اش با نفسهای سنگینی که درآن می گذشتند بالا وپایین می رفت.

پسر آهنگ شش وهشتی گذاشت و گفت:‌‌ بابا بخند...

مرد خنده اش نمی آمد.دلش می خواست که بیشتربه طریقی یک چیزی به پسر بگوید. طوری که مستقیم به رویش نیاورد که فهمیده مشروب خورده است  و یک سیلی محکم بگذارد روی صورتش.طوریکه رد پنجه هایش روی صورت گر گرفته اش بماند.پسر اشک وخنده اش در هم آمیخته بود ومقابل پدر می رقصید.آن هم بابا کرم.نگاه مرد به پسر گره خورده بود.مثل شب عروسی اش وقتی همه می گفتند که داماد باید برقصد واورا با آن سبیل های از بنا گوش در رفته انداختند وسط جمع ومجبورش کردند بابا کرم برقصد.وحالا پسر مقابل چشمانش آن هم مست میرقصید.زن از خانه به حیاط آمد.پسر دست مادر را گرفت ومجبورش کرد برقصد.زن که چشمانش سرخ بود وصورتش به هم مالیده به نظر می آمد در حالیکه به مرد نگاه میکرد دست در دست پسر داد و با هم شروع به رقصیدن کردند. خنده ای تلخ روی لب های زن نقش بسته بود.

درست مثل شب دامادی اش.وقتی آن دورا بین جمعیت که همه دست می زدند هل دادند و آنها را مجبور کردند که دست هایشان را در هم گره بدهند وباهم برقصند.

از همه ی بدنش عرق می ریخت.چشمهایش گاهی تار وگاهی واضح می شدند.یاد آخرین باری که مشروب خورده بودافتاد.درست بیست سال پیش بود.شب اعدام ابوالفضل. که تا صبح در خیابان ها چرخیده بود وفریاد کشیده بود.آهنگ تمام شد ونوارایستاد.زن خودش رابه سرعت توی خانه کشید وصدای هق‌هقش تا حیاط رسید وآرام آرام دور شد.پسر دوباره برگشت وکنار پدر نشست.دستی به صورت کشید وعرق هایش راپاک کرد.نگاهش را در چشمان درشت پدر گره زد.وگفت: اگه دوست داری بهم یک سیلی محکم بزنی خودت ونگه ندار بابایی.بزن.فرصتی که چند دقیقه ای بود که دنبالش می گشت, پسر حالا خودش دودستی تحویلش داده بود.دستش را بلند کرد ومحکم توی صورت پسر گذاشت.طوریکه دست خودش از شدت ضربه مورمور شد. پسر سرش را بلند کرد و لبخند سردی روی لب هایش نشست. رد پنجه هایش روی صورت پسرجا مانده بود. درست مثل هجده سالگی خودش وقتی که برای اولین بار دیر رسیده بود خانه ,آن هم برای اینکه نشسته بودند وبا ابوالفضل تا نیمه شب بحث های سیاسی کرده بودند ومی خواستند چاههای نفت را به حساب خودشان با تجمعات دانشجویی ببندند...وپدرش آن چنان توی صورتش خوابانده بود که هر چه فعالیت سیاسی و جناح چپ وراست ومحافظه کار در ذهنش بود پاک شدند وهمان یک سیلی، بیست سال زندگی دوباره برایش خریده بود.وگرنه شاید اوهم مثل ابوالفضل اعدام می شد.

مرد به چشم های درشت پسر که از اشک لبریز بودند ونیاز به یک پلک زدن داشتند تا فرو ریزند نگاهی کرد. پسر بلند شد ورفت توی اتاق ودررابست.مرد تنها توی حیاط مانده بود وحالا دیگر شب شده بود.وصدای جیرجیرکها یکی در میان شنیده می شدند.وحالا تقریبا یک شب از باقیمانده زندگی اش را گذرانده بود. به ماه نگاه کرد که لکه ای سیاه گوشه ای از آن را پوشانده بود.چراغی روشن شد.سرش را چرخاند. پسر رادید که روی صندلی ایستاده است وچراغ اتاق را دارد عوض می کند.نگاهش را به یاس چرخاند.لبخندی کمرنگ روی لبانش نشت.نسیمی حرکت کرد وکمی نفسش راباز کرد.

 

 

 

روزهای باشکوه

این روزها نشسته ام کنار مادرم وبا هم چای می خوریم.آش رشته می خوریم.با کشک ونعناع داغ.از زبان مادرم در جریان همه اتفاقهایی که بیرون خانه دارد رخ می دهد قرارمی گیرم.او همه چیز را از صافیه خودش می گذراند و به زبان ساده در جریانم می گذارد.وهمه تحلیل هایش درعین سادگی بسیار دقیق تر از خیلی تحلیلگران علوم سیاسی است.

با این همه اوضاع  خیلی هم بد نیست.همه چیز روان وساده و بدون کوچکترین اوج وفرودی می گذرد.تنها اوج وفرودش این است که دارم بیشتر ازقبل می خوانم وبیشتر از همیشه می نویسم.وچقدر از این نوشته های جدیدم راضیم.شاید این بار یک فکری به حالشان بکنم که تو کشوی میزم خاک نخورند چون به نظرم دارد خیلی خوب از آب در می آید.ودر این میان من هرروز بیشتر عاشق خودم می شوم.وچقدر این روزها به دست و پایم احترام می گذارم.که دارند چه کارهای باشکوهی انجام می دهند.