تو این کاره نیستی
تو این کاره نیستی. من میشناسمت. برایت اهمیت ندارد شاگردهای گلشیری چی میگویند. نگاه آنها به ادبیات محفلیتر است یا براهنیبازها. من تو را میشناسم. تو آدم پیگیری نیستی. روی هیچ لینکی کلیک نمیکنی. مخصوصا اگر مقالهای باشد در مورد اهمیت زبان در ادبیات داستانی. تو این همه کتاب خواندهای، یک بار ندیدم وقتی تمام شد برگردی بگویی: زبانش! دیدی چه زبانی داشت؟!
تو اصلا میدانی کدام نویسنده با کدام یکی چند سال زندگی کرده و بعد سر چه از هم جدا شدهاند؟ تو که توی آژانس کار میکنی و آنقدر بیحوصلهای که وقتی مسافر توی ماشینت سیگار میکشد کنار اتوبان پیادهاش میکنی، آدم این حرفهایی؟ چندبار تا به حال سر همین کار آژانست را عوض کردهای؟ تو اصلا میدانی کدام یک از این نویسندهها آدم نظامند و پول میگیرند و مینویسند؟ کی توی کدام ستاد انتخاباتی بوده؟ چرا اینطور نگاهم میکنی؟ فکر میکنی روانی شدهام؟ شاید کمی اغراق میکنم ولی به خدا عین واقعیت است. تو باید در مورد همهی اینها موضع داشته باشی. تو میدانی تیراژ کتابهای کی جعلی است و تیراژ کتابهای کی واقعی؟تو اصلا نظرگاهی نسبت به کارگاههای رمان نویسی داری؟ فکر میکنی این کارگاهها بزرگترین ضربه را به ادبیات کشور زدهاند یا بیشترین خدمت را کردهاند. تو میدانی چطور باید خیلی ظریف بین حرفهایت بگویی اصلا رمان فارسی را آدم حساب نمیکنی و فقط داستان خارجی میخوانی؟ تو میدانی چطور باید بدون آنکه دم به تله بدهی خیلیها را پاورقینویس حساب کنی؟ اصلا میدانی چه وقت باید کتابت را از توی فلان جایزه بیرون بکشی تا بهت انگ نزنند و شأنیت رادیکال بودنت را حفظ کنی؟ میدانی سراغ چه ناشرهایی نباید بروی؟ چه وقت پای فلان برگه را که خیلی از نویسندهها امضا زدهاند امضا نزنی؟ تو میدانی فلان نویسنده دولتی که سفرنامه مینویسد دروغگوتر است یا فلان نویسندهی معترضِ زیر تیغ ارشاد؟ باید تحلیل خودت را داشته باشی. تو در جلسات رونمایی شرکت میکنی؟ تو که چشمهایت همیشه از بیخوابی سرخند. تو اصلا آخرین بار کی به فیس بوکت سر زدی؟ آخرین روز خدمت سربازیات؟ از سر ذوق، عکس کارت پایان خدمتت را گذاشتی روی صفحهات که 12 تا لایک خورد. که شش هفت تایش هم پسردایی و عموها بودند با چند شوخی سخیف توی کامنتها. الان حتی پسورد فیس بوکت یادت رفته؟ نه رفیق جان! برای همینهاست که میگویم این کاره نیستی. تو اگر این کاره بودی با فوق لیسانس کارگردانیات الان توی آژانس نبودی و دلت خوش نبود که مسافرهای دانشگاهیات را شوکه میکنی از معلوماتت.
بلدی توی دنیای مجازی برای خودت فضایی دست و پا کنی؟ تو میدانی چه کسانی مدام به هم نان قرض میدهند و مدام برای کتاب هم یادداشت مینویسند؟ به فرض که ژانرها را بشناسی ولی تو میدانی که توی ژانر نوشتن چه مصائبی دارد و وقتی ضد داستان مینویسی چه کسانی برایت دست میزنند؟ تو میدانی فلان نویسنده یا صاحب فلان نشر قبلا ممیز ارشاد بوده؟! وقتی دیدیاش میدانی چطور باید باهاش برخورد کنی؟ تو میدانی باید هوای چه کسانی را داشته باشی؟ میدانی رسانه، دست کیست؟ یکی به نعل و یکی به میخ زدن را بلدی؟ در مورد مافیای ادبی چیزی شنیدهای؟ خوب است که این یکی را شنیدهای. پس آوازهاش بین آژانسیها هم پیچیده. چرا میخندی؟ خنده ندارد که! حالا درست که جایزهاش دو میلیون بود ولی اعتباری داشت برای خودش. کمک میکرد اسمت سر زبانها بچرخد. همان هم تعطیل شد. ولی خب در هر صورت باید در مورد مافیاها بدانی اگر دلت میخواهد بیایی توی بازی. نخند خره. به چاپ دوم رسیدن الان شده است آرزو. تو به این حرفها چه کار داری؟ می نشینی توی خانه و کار خودت را میکنی؟ آدم بدون رسانه مگر میتواند دیده شود. رسانه هم یعنی باید بیایی توی بازی. از این تریپها خیلیها برداشتند و دست آخر کم آوردند. حتی آنها که مثلا توی بازی نیستند با همین توی بازی نبودنشان توی بازیاند. باید مثل کوه پشت کتابت بایستی. باید رفیق داشته باشی توی ادبیات. همه باید بیایند توی بازی. حالا یکی بیشتر یکی کمتر. اصلا من دارم با تو سر چی حرف میزنم؟ مخ من را کار گرفتهای؟ از سر صبح سرم بدجور درد میکند. هر بار میآیی اینجا من را میکشی به حرف. راستی، در ماشینت را خوب چفت و بست کردهای که اینطور اینجا لم دادهای؟ خیلی حواست به ماشینت باشد. حرف آخر اینکه، روی کارهایت فکر کن. برای زندگیات برنامه داشته باش. چرا میخندی؟ آدمی که سرش درد میکند، ندیدهای؟