-: تورو خدا آقای فتاحی...گوش کنید...آقا رحیم شما بگو...شمارو به خدا بگو که من کاری نکردم
ولی مستخدم مدرسه فقط نگاهم می کرد.یک تردید در نگاهش بود.ولی با این همه ترجیح می داد این کار یک مقصر داشته باشد.همانطور که آقای فتاحی پس کله ام می کوبید با لگد هلم داد توی کلاس.
خدایا...این دیگر باور کردنی نبود.روی دیوارهای تازه رنگ شده که هنوز بوی تینر ورنگ از کلاس ها کامل بیرون نرفته بود, عکس هایی کشیده بودند که از دیدنشان هم شرمم می آمد.ناظم محکم کوبید پشت سرم.
-: آقای فتاحی بخدا کار من نبوده. به قیافه ی من میاد این کارهارو بکنم.مگه آقا فقط من توی این مدرسه نقاشیم خوبه...خیلی های دیگه هم هستند
ولی اقای فتاحی گوشش بدهکار نبود.نمی دانم دلش از کجا پر بود که با پس گردنی های آبداری که پس کله ام می کوبید انگار از عقده ی دلش کم می شد.خیلی از اولش سعی کرده بودم که گریه نکنم.ولی بغضم ترکیده بود.اشک ها گوله گوله سر می خوردند روی گونه هایم.
فتاحی قد بلندی داشت.سبزه وسیاه سوخته بود.دندانهایش هم یکی در میان افتاده بود.همه بچه ها می گفتند که معتاد خرابی است.می گفتند فراش مدرسه همان آ قارحیم که زنگ تفریح به بچه ها ساندویچ کالباس می فروشد برایش جنس می آورد.حالا بچه ها این اطلاعات دقیق را از کجا داشتند نمی دانم.آقا رحیم هم که قیافه اش دیگر تابلو بود.نمی دانم چطور اخراجش نمی کردند.
نمی دانم.شاید آنروز آقای فتاحی خمار بود.یا هنوز نرسیده بود که به آلونک اقا رحیم یک سری بزند و حداقل یک بمبی توی چایش باز کند.البته این کلمه ی بمبی را از بچه ها یاد گرفته بودم.می گفتند اگر تریاک را گوله کنی وبندازی توی گلویت و با آب قورتش بدهی, باصطلاح بمبی کرده ای.
ای کاش اقای فتاحی هم آن روزبمبی کرده بود.شاید یک مقدار پنبه ی گوش هایش را برمیداشت وبه حرفهایم گوش می کرد واینقدر پشت سرهم زیر باسنم لگد نمی انداخت. نمی دانم چه شده بود که به من شک کرده بودند.شاید به این خاطر که نقاشی ام خیلی خوب بود وهمه مدرسه این مسئله را می دانستند.آخر بی پدر هر که بوده آنقدر با مهارت عکس های قبیح را روی دیوار کشیده بود که انگار کار داوینچی است.حتی سایه روشن هم زده بود.
شاید هم به این خاطر بهم شک کرده بودند که دیروز بعد از تعطیلی مدرسه بین راه یادم آمده بود که سه تا از کتابهایم را توی جامیز جا گذاشته بودم ووقتیکه به مدرسه برگشتم همه رفته بودند وآقا رحیم هم در مدرسه را بسته بود.آنقدر در زدم که بالاخره در را باز کرد.وبا هزار خواهش وتمنا بهم اجازه داد تا بروم وکتابها را از توی کلاس بیاورم. وقتی به سالن مدرسه رسیده بودم, کنار نمازخانه که اتاق اقا رحیم هم همانجا بود آقای فتاحی را از نیمه باز در دیده بودم که داشت یک چای پر رنگ سر می کشید وبد جوری عرق کرده بود.
همه چیز طوری بود که آنها باورشان نمی شد که این نقاشی های باشکوه که از زوایای مختلف, پایین تنه آدمیزاد را به معرض تماشای عموم گذاشته بود کار من نیست.
با یک لگد پرت شدم توی دفترمدرسه. تازه حالا نوبت آقای عباسی مدیرمان بود که فحش هایی قبیح تر از نقاشی های روی دیوار نثارم کند.در کمد پرونده ها را باز کرد وپرونده ام را بیرون کشید و از همانجا پرتش کرد وسط اتاق. و چند تا فحش که از شدت عصبیت نمی فهمیدم چه بود وفقط می دانستم معنی بدی دارد بارم کرد وگفت که از مدرسه اخراجم.
روی زمین خم شده بودم وبرگه های کارنامه و مخلفاتی که ازلای پرونده بیرون ریخته بود را از روی زمین جمع می کردم. اشک هایم بی آنکه بخواهم خودشان سر می خوردند روی پرونده.نگاهم به نمراتم افتاد.ریاضی: 20...دینی 15...علوم تجربی:18 .به بقیه نمرات نگاه نکردم وکارنامه را گذاشتم لای پوشه.
همه را جمع کردم و سرم را بی انکه بالا بیاورم از دفتر خارج شدم.از مدرسه که بیرون آمدم در محوطه ی خاکی وسیعی که روبروی مدرسه بود به سمت پارک حرکت کردم.انگار زمین وآسمان دور سرم می چرخید.
قبرستان بزرگ ووسیع است.صدای کلاغها از دور شنیده می شوند.تصویرم را روی شیشه ی ماشینی که کنار قبرستان ایستاده است می بینم. قد بلند وقوی هیکل. با ته ریشی که چهره ام رابزرگتر ازسنم نشان می دهد.
احمد گفته بود که توی قطعه ی سی وهشت دنبالش بگردم.همان اولهاست.کنارش هم یک گلدان بزرگ است.از دور آن گلدان را دارم می بینم. قبرستان خلوت است.به نزدیکی قبر می رسم.روی سنگ گرانیت سبزی نوشته شده است: معلم دلسوز زنده یاد علی اکبر فتاحی.
دستم را روی قبرش می گذارم ومی گویم: خدا نیامرزت.به گور خودت و بابات ...
از دور دارند جنازه ای می اورند.صدای تکبیر می شنوم که از دور نزدیک می شود.