بدون عنوان

 

بعد از ظهری است خاکستری.همه جا رنگ گرد وغبار است.آسمان رنگش مرده است.گربه ای پلاستیک آشغال را دریده است واستخوانهای مرغ را بیرون می کشد.

حرکت همه کند به نظر می رسد.رنگ در لباس کسی نیست.هم خانواده های خاکستری سراپای بدنشان را از خود کرده است.صورتها ته ریشی به خود دارند.ودرز مقتعه ی زنها کمی کج بر زیر چانه شان ایستاده است.بوی قلیان از مغازه ی کفش فروشی که جوانی با موهای چرب وصورتی سبزه فروشنده است به خیابان می رسد. پوستر چند فیلم بردیوار. بر روی پارچه ای نقش چند بازیگر.یکی از ستاره های تلویزیونی بر روی پارچه.می خندد.در مقابل گیشه پیرمردی سیگار دود می کند.داخل سالن خالی از هر نفری.آنطرفتر کتاب زبان می فروشند.وزنی که از زیر پل عابر, ازمیان خیابان با موهای زرد کرده وصورتی بزک شده می گذرد.و کفشهای ورنی براقی با پاشنه های بلند کج شده که از پس خاک دیده می شوند بر پای زن.وناخنهای پای لاک زده که بر کبره ی پاهای سبزه اش دل را آشوب می کند. گربه ای می گذرد...

زیر پا روی سنگ فرش خیابان آگهی ترک اعتیاد بدون درد. رد پایی برآن.

 گدایی با دست نویسی بر سینه که سنجاق کرده است مقابل عابران را می گیرد وبه یک صد تومانی قانع است.اتوبوسی انباشته از آدم در ایستگاهی مملو از آدم می ایستد.نگاههای نا امیدشان به ازدحام اتوبوس.وبه ازای هر یک نفر که خودش را از بین جمعیت اتوبوس به خیابان پرت می کند ده نفر خود را به زور می چپانند داخل. حرکت بی جان اتوبوس که با اولین گام پشت چراغ قرمزی می ایستد.

غروب به شب می رسد. هوا دم دارد.

کدامین چشم؟!

عاشقش شده بود.سفید پوست بود.قد متوسطی داشت.موهایش راصاف می ریخت جلوی سینه اش.چشم هایش شاید مشکی بودند.شاید هم نه. این یکی را نمی توانست مطمئن باشد.توی خیابان که راه می رفتند ماهرخ مانتوی لیمویی می پوشید وکفش های مدل نایک قرمز رنگ. وقتی به ماهرخ نگاه می کرد قند توی دلش آب می شد.توی خانه وقتی باهم تنها می شدند اهل شلوغ کاری نبودند. شاید یک بوسه کوچک که کمتر از ده پانزده ثانیه طول می کشید جوابگو بود.

چراغهای خانه را زیاد روشن نمی کردند.  نور زرد تک چراغ آویزان از سقف, خانه را عاشقانه تر می کرد. تلویزیون هم اصلا روشن نمی کردند. دلشان نمی خواست تمرکزشان بهم بخورد.خودشان دوتا, با یک قوری چای داغ جوابگوی کل فضا بودند وفضای خالی باقی نمی ماند.

از سینما حرف می زدند.ولی وقتی کار به ادبیات می کشید تازه صحبتشان گل می انداخت. او می دانست که ماهرخ تنها دختری است که مثل خودش می فهمد.همیشه زنها را ناقص العقل می پنداشت. واقعیتش هم همین طور بود.هیچ وقت یک زن همپای خودش پیدا نکرده بود که بتواند چیز دیگری جز برآمدگی های بدنش او را هیجان زده کند. بتوانند چهار کلمه حرف بزند.

ولی ماهرخ این گونه نبود.همپای او می آمد.حتی گاهی حرفهای اورا مسخره هم می کرد.واستدلال درستی هم پشتش بود.نمی توانست هر چرتی از دهانش بیرون بیاید. یعنی ماهرخ سطحش خیلی بالاتر از این حرفها بود که با چهار کلمه حرف قلنبه سلنبه هیجان زده شود ودل و دینش را ببازد.

وقتی با دخترهای دیگر حرف می زد, حرفهایی که پس ذهنش خاک می خوردند وحاصل تفکرات سالها پیشش بودند را رو می کرد. ولی می دید که همین ها هم دارد جواب می دهد.دارد هیجان زده اش می کند.آنوقت به خودش زحمت بیشترنمی داد.همان حرفهایی که در درون خودش هزاران بار شنیده بود وبه بایگانی سپرده بود را ادامه می داد. دخترک هم مسحور حرفهایش می شد وبه چند روز نمی رسید که کم آوردن دخترک را در نگاهش به وضوح می دید که چگونه او را با شعورترین مرد روی زمین فرض می کند.

ولی ماهرخ فرق داشت.یک بده بستان دوست داشتنی در ارتباطشان موج می زد که برای اولین بار جنسی نبود.

دستهای ظریفی داشت.ابروهایش نه ضخیم بودند ونه باریک.حد وسط بودند.اصلا همه چیزش حد وسط بود.وهمین جذابش کرده بود.وقتی می خندید جذابترهم می شد.دندانهای ردیف ویکدستش که مثل برف سفید بودند صورتش را نقاشی می کردند.این را خودش هم می دانست.حتی پوزخندهایش هم با نمایش دندانهایش همراه بود...ولی چشمهایش!

نمی دانست چشمهایش چه رنگی بود.شاید سیاه بود.شاید هم رنگی...اصلا چشمهایش درشت بودند یا ریز؟

نه این یکی را نمی توانست تصور کند.همه چیز رادر ذهنش تصور کرده بود به جز این یکی. دلش می خواست که ماهرخ علاوه بر همه اینها چشمهای قشنگی هم داشته باشد.چون به چشم حساس بود.او همیشه اول عاشق چشمهای دخترها می شد. ولی نتوانست چشمهایش را تصور کند.از پشت کامپیوتر ومحیط مجازی همه اینها را حدس زده بود به جز این یکی. ولی با خودش فکر کرد شاید بهتر باشد چشمهایش را حدس نزند و این یکی را وقتی برای اولین بار با هم قرار گذاشتند وهم را دیدند با چشمهای واقعی ببیند نه با چشم خیال.

تصویر یک خاطره

-: تورو خدا آقای فتاحی...گوش کنید...آقا رحیم شما بگو...شمارو به خدا بگو که من کاری نکردم

ولی مستخدم مدرسه فقط نگاهم می کرد.یک تردید در نگاهش بود.ولی با این همه ترجیح می داد این کار یک مقصر داشته باشد.همانطور که آقای فتاحی پس کله ام می کوبید با لگد هلم داد توی کلاس.

خدایا...این دیگر باور کردنی نبود.روی دیوارهای تازه رنگ شده که هنوز بوی تینر ورنگ از کلاس ها کامل بیرون نرفته بود, عکس هایی کشیده بودند که از دیدنشان هم شرمم می آمد.ناظم محکم کوبید پشت سرم.

-: آقای فتاحی بخدا کار من نبوده. به قیافه ی من میاد این کارهارو بکنم.مگه آقا فقط من توی این مدرسه نقاشیم خوبه...خیلی های دیگه هم هستند

ولی اقای فتاحی گوشش بدهکار نبود.نمی دانم دلش از کجا پر بود که با پس گردنی های آبداری که پس کله ام می کوبید انگار از عقده ی دلش کم می شد.خیلی از اولش سعی کرده بودم که گریه نکنم.ولی بغضم ترکیده بود.اشک ها گوله گوله سر می خوردند روی گونه هایم.

فتاحی قد بلندی داشت.سبزه وسیاه سوخته بود.دندانهایش هم یکی در میان افتاده بود.همه بچه ها می گفتند که معتاد خرابی است.می گفتند فراش مدرسه همان آ قارحیم که زنگ تفریح به بچه ها ساندویچ کالباس می فروشد برایش جنس می آورد.حالا بچه ها این اطلاعات دقیق را از کجا داشتند نمی دانم.آقا رحیم هم که قیافه اش دیگر تابلو بود.نمی دانم چطور اخراجش نمی کردند.

نمی دانم.شاید آنروز آقای فتاحی خمار بود.یا هنوز نرسیده بود که به آلونک اقا رحیم یک سری بزند و حداقل یک بمبی توی چایش باز کند.البته این کلمه ی بمبی را از بچه ها یاد گرفته بودم.می گفتند اگر تریاک را گوله کنی وبندازی توی گلویت و با آب قورتش بدهی, باصطلاح بمبی کرده ای.

ای کاش اقای فتاحی هم آن روزبمبی کرده بود.شاید یک مقدار پنبه ی گوش هایش را برمیداشت وبه حرفهایم گوش می کرد واینقدر پشت سرهم زیر باسنم لگد نمی انداخت. نمی دانم چه شده بود که به من شک کرده بودند.شاید به این خاطر که نقاشی ام خیلی خوب بود وهمه مدرسه این مسئله را می دانستند.آخر بی پدر هر که بوده آنقدر با مهارت عکس های قبیح را روی دیوار کشیده بود که انگار کار داوینچی است.حتی سایه روشن هم زده بود.

شاید هم به این خاطر بهم شک کرده بودند که دیروز بعد از تعطیلی مدرسه بین راه یادم آمده بود که سه تا از کتابهایم را توی جامیز جا گذاشته بودم ووقتیکه به مدرسه برگشتم همه رفته بودند وآقا رحیم هم در مدرسه را بسته بود.آنقدر در زدم که بالاخره در را باز کرد.وبا هزار خواهش وتمنا بهم اجازه داد تا بروم وکتابها را از توی کلاس بیاورم. وقتی به سالن مدرسه رسیده بودم, کنار نمازخانه که اتاق اقا رحیم هم همانجا بود آقای فتاحی را از نیمه باز در دیده بودم که داشت یک چای پر رنگ سر می کشید وبد جوری عرق کرده بود.

همه چیز طوری بود که آنها باورشان نمی شد که این نقاشی های باشکوه که از زوایای مختلف, پایین تنه آدمیزاد را به معرض تماشای عموم گذاشته بود کار من نیست.

با یک لگد پرت شدم توی دفترمدرسه. تازه حالا نوبت آقای عباسی مدیرمان بود که فحش هایی قبیح تر از نقاشی های روی دیوار نثارم کند.در کمد پرونده ها را باز کرد وپرونده ام را بیرون کشید و از همانجا پرتش کرد وسط اتاق. و چند تا فحش که از شدت عصبیت نمی فهمیدم چه بود وفقط می دانستم معنی بدی دارد بارم کرد وگفت که از مدرسه اخراجم.

روی زمین خم شده بودم وبرگه های کارنامه و مخلفاتی که ازلای پرونده بیرون ریخته بود را از روی زمین جمع می کردم. اشک هایم بی آنکه بخواهم خودشان سر می خوردند روی پرونده.نگاهم به نمراتم افتاد.ریاضی: 20...دینی 15...علوم تجربی:18 .به بقیه نمرات نگاه نکردم وکارنامه را گذاشتم لای پوشه.

همه را جمع کردم و سرم را بی انکه بالا بیاورم از دفتر خارج شدم.از مدرسه که بیرون آمدم در محوطه ی خاکی وسیعی که روبروی مدرسه بود به سمت پارک حرکت کردم.انگار زمین وآسمان دور سرم می چرخید.

 

قبرستان بزرگ ووسیع است.صدای کلاغها از دور شنیده می شوند.تصویرم را روی شیشه ی ماشینی که کنار قبرستان ایستاده است می بینم. قد بلند وقوی هیکل. با ته ریشی که چهره ام رابزرگتر ازسنم نشان می دهد.

احمد گفته بود که توی قطعه ی سی وهشت دنبالش بگردم.همان اولهاست.کنارش هم یک گلدان بزرگ است.از دور آن گلدان را دارم می بینم. قبرستان خلوت است.به نزدیکی قبر می رسم.روی سنگ گرانیت سبزی نوشته شده است: معلم دلسوز زنده یاد علی اکبر فتاحی.

دستم را روی قبرش می گذارم ومی گویم: خدا نیامرزت.به گور خودت و بابات ...

از دور دارند جنازه ای می اورند.صدای تکبیر می شنوم که از دور نزدیک می شود.

یک صدای اضافه

صدای قلبم خیلی واضح بود.حتی صدای جریان خونی که در آن رفت وآمد می کرد را هم می شنیدم. به دست های خانم پرستار نگاه می کردم.به همان دستی که صدای قلبم را کم وزیاد می کرد.دستهای سفید پوستی که کمی هم چروک برداشته بود. با رگهای آبی رنگی که از زیر سفیدی پوستش همچون مارهایی آبی رنگ در زیر سپیدی لباسش از دید پنهان می شد.

صدای قلبم بلند شنیده می شد.انگار که کسی در میان آب بدود. وصدای شلپ شلپ کوبیدن پاهایش در آب به تپیدن قلبم در خون می مانست.

با خودم فکر کردم انتهای این ر گهای آبی رنگ که سفیدی پوست دستش را رنگین کرده بود به کجا می رسد.حتما وصل می شود به همان ماهیچه تپنده که در میان سینه ام چند وقتی است نا آرامی می کند.

دکتر دیروز بعد از معاینه گفت یک صدای اضافه در قلبم می شنود. یک صدای اضافه!؟

شاید مثل همین صدای وزوز زنبوری باشد که آمده است در اتاق اکو. وکمی تمرکز پرستار را به هم ریخته است. از پنجره که نیمه باز است, نور پررنگی افتاده است روی صورتم. زنبور از نیمه باز پنجره بیرون می رود.

جواب اکو را به دکتر نشان می دهم. دکتر روی آن دقیق شده است. ومن هنوز هم نیم نگاهی به دستهای پرستار دارم که حالا می توانم ادامه رگهای روی دستش را تا کمی بالاتر دنبال کنم. تا کمی بالاتر از مچ دستش.

دکتر می گوید: کمی افتادگی داره.

نمی دانم چه چیزی یا چه قسمتی از قلبم کمی افتادگی دارد.اصلا گوش نمی کنم.می گفت: موضوع زیاد مهمی نیست.

از اتاق دکتر بیرون می آیم. به نوار قلبم که کاغذ درازی است نگاه می کنم. پر از خطوط شکسته ای که بالا و پایین جهیده اند. هوای خیابان کمی دم داشت. آسمان ابری بود.دلش می خواست ببارد ولی زورش نمی رسید.ومن به افتادگی دریچه قلبم ورگهای دست پرستار فکر می کردم.