جوان هنرمند با استعداد متوسط
اگر یک دوستی امروز ازتان بپرسد که میخواهم وارد کار هنری شوم بهش چه میگوئید؟ مثلا یک پسر یا دختر شانزده ساله، ازتان بپرسد وارد کار ادبیات بشوم یا نه؛ و یا بپرسد وقت و انرژیام را بگذارم توی کار سینما یا نه؛ بهش چه میگوئید؟ خیلی سخت است جواب. میدانم. بعضی وقتها هم که سؤال سختتر میشود. مثلا میپرسند تو که رفتهای رشتهی هنر و درس خواندهای و کم و بیش از این راه زندگی میکنی؛ راستش را بگو، باحال است؟ یعنی زندگی بهت حال میدهد؟ آنقدر که انرژی میگذاری از زندگی هم لذت میبری؟ آن وقت میمانی چه جوابی بدهی که صادقانه باشد. هرقدر هم سعی کنی که این سوال را دور بزنی و جواب درستی ندهی نمیشود. آنوقت مجبور میشوی یک چیزهایی را راست و حسینی ازش بپرسی: "وضع مالی بابات چطوره؟"
من همیشه به موضوع اینطور نگاه میکنم. فکر میکنم حتما طرف نشسته و با خودش فکر کرده که یک استعدادی دارد دیگر! بعد تصمیم گرفته که هنرمند شود. پس باید از اینجا به بعد به موضوع نگاه کرد. من بیشتر طرف صحبتم آدمهای متوسط است با استعدادهای متوسط. آنها که نبوغ دارند قصهشان فرق دارد. مثلا وقتی میبینی یک بچه شانزده ساله یک داستان شاهکار میدهد دستت که انگشت به دهان میمانی وضع فرق میکند. خیلی باید خر باشی که ازش در مورد وضع مالی پدرش چیزی بپرسی. بدون شک فقط دو کلمهی کوتاه باید بهش بگویی: نترس. بیا.
بدون شک او که نابغه است راهش را همان نبوغش به هر بدبختی که باشد باز میکند. و سختیهایی که قرار است در این مسیر تحمل کند به آخرش میارزد. به پایانی که برای هر کسی نمیتواند اتفاق بیفتد. جز برای یک نابغهی آگاه به نبوغش. ولی وضع خانوادگی در آدمهای با استعداد متوسط و بهتر است بگویم با استعداد کمتر از متوسط، خیلی مهم است. باید دید پدر طرف یا مادرش یا بالکل خانوادهاش تا چند سال میتوانند حمایتش کنند تا فرزندشان در مسیری که دوست دارد عمرش را سپری کند. اگر همچین خانوادهای نباشد دو حالت اتفاق میافتد: 1) گرسنه میمانی.(تبعات گرسنه ماندن: عقدهای شدن. متوهم شدن. فحش دادن به همه چیز. دوری از دیگران. پَر دادن همهی دوست و رفقا. عصبی شدن.)
2) دست به هر کاری باید بزنی.( منظورم کارهای پست در عالم هنر است. که تهش اگر صادقانه فکر کنی میبینی با بقالی زدن فرق چندانی ندارد. پس چرا اینهمه پیچ و تاب خوردن بیهوده.)
یعنی میخواهم بگویم آنهایی که در شرایط فعلی میآیند توی عالم هنر (بیشتر طرف صحبتم سینما و ادبیات است) اگر نابغه نیستند باید به همان اندازه صبور باشند. اگر خانوادهی چاقی ندارند تحمل گشنگی را داشته باشند. وگرنه اگر زندگی برایشان از درِ همهپسندش اهمیت دارد(که به نظرم بهترین در و قابل دفاعترین آنهاست) خداییاش نیایند بهتر است. یعنی اگر کسی دلش میخواهد به وقتش ماشین بخرد؛ به وقتش خانه بخرد؛ به وقتش زن بگیرد یا شوهر کند؛ به وقتش بچه دار شود؛ به وقتش حساب پس اندازی داشته باشد؛ به وقتش برود سفر؛ به وقتش روی تربیت بچهاش کار کند؛ بزرگش کند؛ وارد اجتماعش کند؛ با موفقیتِ او حس کند که زندگیاش بیهوده نبوده؛ داماد یا عروسش کند و توی عروسی یا دامادیاش اشک شوق بریزد، به خدا که اگر نیاید آسمان به زمین نمیرسد و خوشبختتر است. اگرچه رسیدن به این زندگی در مشاغل دیگر هم کار آسانی نیست ولی نزدیکتر به واقعیت به نظر میرسد. چون حداقل دو دوتا چهارتایش معلومتر است. کمتر تخیلی است. پس بگذار اینطوری جمع ببندم که:
اگر به دور و برت نگاه کنی میبینی سه دسته در کار هنر موفقند:
1. با استعدادها و نوابغ واقعی.
2. آدمهای با استعداد متوسط و البته سخت کوش با خانوادههای حمایتگر.
3.عاشقها(دیوانههای واقعی هنر) که خودشان را برای هر بدبختی و فلاکت و گرسنگیای آماده کردهاند و یک جورهایی از زندگی زمینی دل کندهاند. یعنی میتوانند برای مدت زمانی نامعلوم و اگر بدشانس باشند برای همیشه، از همهی چیزهایی که وابستگی مستقیم به اقتصاد دارد دل بکنند.
دسته اول و آخر جزء کمیابترینها به حساب میآیند.