یک صدای اضافه
صدای قلبم خیلی واضح بود.حتی صدای جریان خونی که در آن رفت وآمد می کرد را هم می شنیدم. به دست های خانم پرستار نگاه می کردم.به همان دستی که صدای قلبم را کم وزیاد می کرد.دستهای سفید پوستی که کمی هم چروک برداشته بود. با رگهای آبی رنگی که از زیر سفیدی پوستش همچون مارهایی آبی رنگ در زیر سپیدی لباسش از دید پنهان می شد.
صدای قلبم بلند شنیده می شد.انگار که کسی در میان آب بدود. وصدای شلپ شلپ کوبیدن پاهایش در آب به تپیدن قلبم در خون می مانست.
با خودم فکر کردم انتهای این ر گهای آبی رنگ که سفیدی پوست دستش را رنگین کرده بود به کجا می رسد.حتما وصل می شود به همان ماهیچه تپنده که در میان سینه ام چند وقتی است نا آرامی می کند.
دکتر دیروز بعد از معاینه گفت یک صدای اضافه در قلبم می شنود. یک صدای اضافه!؟
شاید مثل همین صدای وزوز زنبوری باشد که آمده است در اتاق اکو. وکمی تمرکز پرستار را به هم ریخته است. از پنجره که نیمه باز است, نور پررنگی افتاده است روی صورتم. زنبور از نیمه باز پنجره بیرون می رود.
جواب اکو را به دکتر نشان می دهم. دکتر روی آن دقیق شده است. ومن هنوز هم نیم نگاهی به دستهای پرستار دارم که حالا می توانم ادامه رگهای روی دستش را تا کمی بالاتر دنبال کنم. تا کمی بالاتر از مچ دستش.
دکتر می گوید: کمی افتادگی داره.
نمی دانم چه چیزی یا چه قسمتی از قلبم کمی افتادگی دارد.اصلا گوش نمی کنم.می گفت: موضوع زیاد مهمی نیست.
از اتاق دکتر بیرون می آیم. به نوار قلبم که کاغذ درازی است نگاه می کنم. پر از خطوط شکسته ای که بالا و پایین جهیده اند. هوای خیابان کمی دم داشت. آسمان ابری بود.دلش می خواست ببارد ولی زورش نمی رسید.ومن به افتادگی دریچه قلبم ورگهای دست پرستار فکر می کردم.